ولی باز از جاهای دیگه صف ارایی کردن .متم پاتک زدم .خلاصه هی کارمون این بود که با مورچه ها کشتی بگیرم تا در اولین فرصت یه سم قوی واسه ریشه کن شدنشون پیدا کنم در ضمن به همه هم شدید توصیه کردم که چیزی رو کانتر آشپزخونه نذارن حتی یه سیب گاز ده .البته اولش بود که مقرشون فقط درز مرزای مطبخ بود ...
بعد پودر باشی و حس پیروزی که با پاشیدن سم در طرفه العینی می مردن و تو خودشون گلوله میشدن ،مورچه ها عقب نشینی تاکتیکی داشتن و من هم نفس راحتی کشیدم ...تک و توک رو میز ناهار خوری یه حرکتی می زدن ولی جدی نبود ...با دست شوتشون می کردم پایین ...
بعد سر از توالت در اوردن یه نقاط خاصی که فلسفش واسم روشن نبود ...تو کاسه و اون دور و بر نبودن ...بعد دیدم رو لباس های پشت در اتاق خواب گردش می کنن ...زندگی جریان داشت ...فقط مراقب بودم نونی غذایی بی حفاظ بیرون نمونه
بودن و کاریشون نمیشد کرد ...من باید مراقب اوضاع می بودم که خوراک نداشته باشن ...یه عضو خانواده شدن ...چند وقته می خوام ازشون بنویسم ...هی نشد ... تا اینکه امشب وقتی خواستم مسواکم با یه من کف زیر شیر بشورم دیدم یکیشون لای پره های مسواک گیر کرده و تو دهن من سفر به سرزمین عجایب داشته ....مسواکو شستم و پذیرفتم که پذیرفتمشان
ت.ن :سوداگر عزیز این بار سر زدی لطفا ادرس بذار ...ممنونم
درافشانی های مریم نخودی...
ما را در سایت درافشانی های مریم نخودی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64